<>آپلود عکس گل هاي آفتابگردان


توي مغازه خانم مسني پايش ليز خورد و پخش زمين شد ، بنده ي خدا از زور درد نميتوانست از جايش بلند شود ، ريحانه ترسيده بود و زل زده به خانمِ . هر چه ميخواستم حواسَ ش را پرت كنم ، نميشد .توي ذهن ش مانده بود . وقتي آمديم خانه چند بار براي همه تعريف كرد .در حال برگشت بوديم كه گفت: 

بسم الله گفتي مامان ؟ 

من:  براي چي؟

ريحانه :عزيزم براي اينكه نخوري زمين بايد بسم الله بگي! حالا يه بار بگو 

من : باشه ، بسم الله الرحمن الرحيم 

ريحانه : افرين دخترم ، ديگه نميفتي زمين 

من : :|

+ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 در ساعت 8:30 آفتابگردان |

ابوتراب را گفتنند :

یاعلی،مافعلت حتی تصیر "علیا"؟ 

چه کردی که "علی" شدی؟

حضرت فرمودند :

انی کنت بوابا لقلبی….

  نگهبان دلم بودم!

 

: فكرش را كن ... 

 

+ شنبه نوزدهم مهر 1393 در ساعت 1:25 آفتابگردان |