<>آپلود عکس گل هاي آفتابگردان


دارد ميشود اندازه ي يك جوجه . چشم هاي ش كه نميبيند، حرف نميزند ، غذا تقريبا نميخورد ، يك زندگي يي كه نميشود اسم َ ش را گذاشت زندگي .فقط خوابيده ست روي تخت . حتي نميشناسد .امروز هر كدام از آن ٥ نوه كه امدند ديدن ش . رفتند يك گوشه و گريه كردن به حال مادربزرگ . اما من سخت بودم و اين اولين بار بود كه ديدم حال مهربان مادربزرگم را اما محكم بودم ، انگار با حقيقت دنيا بعد از اين سال ها كنار آمدم ، كه رفتن حق هر انساني ست و بايد احترامش كرد و بايد پذيرفت و بايد آرام شكست . آرام گريست و شايد آرام و بي صدا تمام شد اما بايد محكم و سخت احترام كرد به رفتن آدم ها ...! به تصميم هاي خدا و تصميم هاي خودشان . فقط دلم آتش گرفت  از آن حس مادرانه ش كه هنوز در همان حال بي حالي و ناشناخته ش وقتي فهميد نوه ش بالاي سرش هست ، گفت : خيلي مراقب خودت باش مادر ، مريض نشي ...!

+ دوشنبه بیست و ششم آبان 1393 در ساعت 2:20 آفتابگردان |